محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2698

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سخن از بعضى سيرتهاى او عليه السلام ابو رافع خزانه دار على بر بيت المال گويد : روزى على به خانه رفت ، دخترش زيور گرفته بود و مرواريدى از بيت المال را بر او ديد كه از پيش مىشناخته بود . گفت : « اين را از كجا آورده اى ؟ به خدا مىبايد دست او را ببرم . » گويد : چون اصرار وى را بديدم گفتم : « اى امير مؤمنان به خدا من اين را زيور برادرزاده‌ام كرده‌ام ، اگر من نداده بودمش چگونه بدان دست مىيافت . » پس او عليه السلام خاموش شد . يزيد بن عدى بن عثمان گويد : على عليه السلام را ديدم كه از محل طايفه همدان برون مىشد دو گروه را در حال جنگ ديد كه آنها را از هم جدا كرد و برفت ، آنگاه صدايى شنيد كه خدا را ، كمك ! و على شتابان بيامد چنان كه صداى پاپوش او را شنيدم و مىگفت : « كمك آمد ، » و يكى را ديد كه در ديگرى آويخته بود و گفت : « اى امير مؤمنان جامه اى به نه درم به اين فروختم و شرط كردم كه درم سبك و بريده ندهد - شرط را همان روز كرده بودند - اينك اين درمها را آورده‌ام كه عوض كند ، اما نكرد ، گريبانش را گرفتم ، مرا سيلى زد . » على گفت : « درمها را عوض كن . » گفت : « شاهد سيلى كو ؟ » گويد : وى شاهد آورد ، و على آن كس را بنشانيد و گفت : « بيا قصاص كن . » گفت : « اى امير مؤمنان بخشيدم . » گفت : « مىخواستم در كار حق تو دقت كرده باشم » آنگاه آن مرد را نه تازيانه زد و گفت : « اين حق حكومت است . » ناجيه به نقل از پدرش گويد : بر در قصر نشسته بوديم كه على برون آمد و